تبليغاتX
بازی بامطالب
ناگفته ها
پرنده برشانه هاي انسان نشست.انسان با تعجب روبه پرنده كردوگفت :امامن درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي...پرنده گفت:من فرق درخت هاوآدم ها راخوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و انسان ها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين بزرگ ترين اشتباه ممكن بود .
پرنده گفت : راستي ، چرا پرزدن راكنار گذاشتي ؟
انسان منظور پرنده را نفهميد،اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي كه نمي دانست چيست . شايد يك آبي دور ، يك اوج دوست داشتني .
پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم كه پر زدن از يادشان رفته است . درست است كه پرواز براي يك پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرين نكند فراموشش مي شود .
پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اين كه چشمش به يك آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه هاي كوچك انسان دست گذاشت و گفت : يادت مي آيد تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي .
راستي عزيزم ، بال هايت را كجا گذاشتي ؟
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس كرد . آن گاه سر در آغوش خدا گذاشت و گريست !!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:45  توسط marziyeh | 

شخصی عرض کرد:پروردگارا چه بسیار بنا به نافرمانی تو پرداختم و تو مرا شکنجه نفرمودی ...

خدای متعال خطاب به آن بنده گفت:چه بسیار تورا به شکنجه خود گرفتارکردم و تومتوجه نبودی مهترین آن لذت مناجات بود که از تو گرفتم و تو آگاه نبودی!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:42  توسط marziyeh | 

در شگفتم از آدمی که برای هراس از بیماری از خوردن غذا احتراز میکنید و چگونه این انسان بمنظور بیم از آتش دوزخ از ارتکاب گناهان خودداری نمیکند!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:41  توسط marziyeh | 

روزی شخصی از بیابانی میگذشت ،دیدپرنده ای کنار لانه موری ایستاده و هرموری که از لانه بیرون می آید فورا آنرا میخورد...هنوز مشغول شکار موران بود که ناگهان پرنده قوی تری ازآسمان به زیر آمد و پرنده مورچه خوار راشکار کرد واستخوان آن را ازهم درید و او راطعمه خود کرد...

چوبدکردی مباش ایمن ز آفات                                           که واجب شد طبیعت را مکافات

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 9:39  توسط marziyeh | 

در یکی از روستا های ایتالیا، پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت: هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.

روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می آزارد، کم کند. پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمتر و کمتر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هربار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از میخها را از دیوار بیرون بیاورد.

روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا، امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون آوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتند، پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت: آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی، اما به سوراخ های دیوار نگاه کن. دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.

وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم همچنین آثاری بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون آوری، اما هزاران بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

منبع:(کتاب نشان لیاقت عشق)

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 11:22  توسط marziyeh | 

هر کس به چیزی عشق ناروا ورزد نابینایش میکند و قلبش را بیمار کرده با چشمی بیمار مینگرد و با گوشی بیمار میشنود.خواهشهای نفس پرده عقلش را دریده دوستی دنیا دلش را میرانده است شیفته بی اختیار دنیا و برده آن است و برده کسانی است که چیزی از دنیا در دست دارند.دنیابه هر طرف برگردد او نیز برمیگردد و هر چه هشدارش دهند از خدا نمیترسد .

از هیچ پنددهنده ای شنوایی ندارد با این که گرفتار آمدگان دنیا را مینگرد که راه پس و پیش ندارند و در چنگال مرگ اسیرند . میبیند که آنها بلاهایی را که انتظار آن را نداشتند بر سرشان فرود آمد و دنیایی را که جاویدان میپنداشتند از آنها جدا شده و به آنچه در آخرت وعده داده شده بودند خواهند رسید و آنچه بر آنان فرود آید وصف ناشدنی است .

" خطبه ۱۰۹ "

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 4:22  توسط marziyeh | 
خود را به که بسپارم

وقتی که دلم تنگ است

پیدا نکنم همدل

دل ها همه از سنگ است

گویا که در این وادی

از عشق نشانی نیست!

گر هست یکی عاشق آلوده به صد رنگ است .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 10:20  توسط marziyeh | 
یاد دارم در غروبی سرد ُ سرد

میگذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی میخرم

دست دوم ُ جنس عالی میخرم

                             کاسه و ظرف سفالی میخرم

                             گر نداری ُ کوزه خالی میخرم

                             اشک در چشمان بابا حلقه بست

                             آهی کشید ُ بغضش شکست

                                                                       گفت ما را نانی اندر سفره نیست

                                                                       ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟

                                                                        بوی نان تازه هوشش برده

                                                                        اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید              

گفت : آقا ! سفره خالی میخرید ؟                

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 14:20  توسط marziyeh | 

اگر تنهاترین تنهایان باشم باز هم خدا هست او جانشین همه نداشتنهای من است .

(دکتر علی شریعتی)

مثل دنیا مانند ماری است که زیر دست نرم وملایم است ُ

ولی زهری کشنده در درون دارد ُ نادان بی خبر به آن دل می بندد

و هوشمند عاقل از آن گریزان و ترسناک است .

امام علی(ع)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 11:17  توسط marziyeh | 

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد سرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين طوفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند .
خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند . آنگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود .
خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي .
اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت . هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:16  توسط marziyeh | 

سال‌ها پيش از اين
زير يك سنگ
در گوشه‌اي از زمين
من فقط يك كمي خاك بودم
همين.
يك كمي خاك
كه دعايش
ديدن آخرين پله ی آسمان بود
آرزويش هميشه
پر زدن تا ته كهكشان بود
خاك هر شب دعا میكرد
از ته دل خدا را صدا میكرد
يك شب آخر دعايش اثر كرد
يك فرشته تمام زمين را خبر كرد
و خدا تكه‌اي خاك برداشت
آسمان را در آن كاشت
خاك را
توي دستان خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاك
توي دست خدا نور شد
پر گرفت از زمين دور شد
راستي
من همان خاك خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهي اوقات
اين همه از خدا دور هستم!

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 11:15  توسط marziyeh | 

سلام تقدیم به تمامی آنانی که هنوز تکه ایی از آسمان درچشمانشان ، جرعه ایی از دریا دردستانشان و تجسمی زیبا از خاطره ی ایثار گل سرخ در معبد ارغوانی دل هایشان به یادگارمانده است...سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:14  توسط marziyeh | 
کاش میشدهمچوآواز خوش یک دوره گرد زندگی را بار دیگر دوره کرد

نمی دونم شاید تواین وبلاگ بخوام یه جمع بندی کلی از مطالب داشته باشم به هرحال هرنوع کپی برداری ممکنه پس از همین جا ودرابتدا از همه عذرخواهی میکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:13  توسط marziyeh |